یوسف
يُوسُف
یُوسُف
Surah Yûsuf for kids content
زنان و زیبایی یوسف
30برخی از زنان شهر به سخنچینی پرداختند و گفتند: «همسر عزیز (مصر) میخواهد غلام خود را به خود جذب کند. محبت او بر دلش چیره شده است. به راستی که ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.»
31هنگامی که او از سخنچینی آنان باخبر شد، آنان را دعوت کرد و ضیافتی برایشان ترتیب داد. به هر یک از آنان کاردی داد، سپس به یوسف گفت: «بر آنان ظاهر شو.» هنگامی که او را دیدند، از زیباییاش چنان مبهوت شدند که دستهایشان را بریدند، و گفتند: «حاشا لله! این بشر نیست؛ این جز فرشتهای بزرگوار نیست!»
32او گفت: «این همان است که به خاطر او مرا ملامت میکردید! و من در واقع خواستم او را به سوی خود بکشانم، اما او سخت خودداری کرد. و اگر آنچه را به او فرمان میدهم انجام ندهد، قطعاً به زندان افکنده خواهد شد و خوار و رسوا خواهد گشت.»
وَقَالَ نِسۡوَةٞ فِي ٱلۡمَدِينَةِ ٱمۡرَأَتُ ٱلۡعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفۡسِهِۦۖ قَدۡ شَغَفَهَا حُبًّاۖ إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ30
فَلَمَّا سَمِعَتۡ بِمَكۡرِهِنَّ أَرۡسَلَتۡ إِلَيۡهِنَّ وَأَعۡتَدَتۡ لَهُنَّ مُتَّكَٔٗا وَءَاتَتۡ كُلَّ وَٰحِدَةٖ مِّنۡهُنَّ سِكِّينٗا وَقَالَتِ ٱخۡرُجۡ عَلَيۡهِنَّۖ فَلَمَّا رَأَيۡنَهُۥٓ أَكۡبَرۡنَهُۥ وَقَطَّعۡنَ أَيۡدِيَهُنَّ وَقُلۡنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنۡ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٞ كَرِيمٞ31
قَالَتۡ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِي لُمۡتُنَّنِي فِيهِۖ وَلَقَدۡ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفۡسِهِۦ فَٱسۡتَعۡصَمَۖ وَلَئِن لَّمۡ يَفۡعَلۡ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسۡجَنَنَّ وَلَيَكُونٗا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ32
یوسف به زندان میرود
33یوسف گفت: «پروردگارا! زندان برایم محبوبتر است از آنچه مرا به آن میخوانند. و اگر مکرشان را از من باز نداری، به سوی آنان متمایل شوم و از جاهلان گردم!»
34پس پروردگارش دعایش را اجابت کرد و مکرشان را از او برگرداند. همانا او شنوا و داناست.
35و پس از آنکه همه دلایل بیگناهی او را دیدند، مسئولان تصمیم گرفتند او را تا مدتی زندانی کنند،¹²
قَالَ رَبِّ ٱلسِّجۡنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدۡعُونَنِيٓ إِلَيۡهِۖ وَإِلَّا تَصۡرِفۡ عَنِّي كَيۡدَهُنَّ أَصۡبُ إِلَيۡهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلۡجَٰهِلِينَ33
فَٱسۡتَجَابَ لَهُۥ رَبُّهُۥ فَصَرَفَ عَنۡهُ كَيۡدَهُنَّۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ34
ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّنۢ بَعۡدِ مَا رَأَوُاْ ٱلۡأٓيَٰتِ لَيَسۡجُنُنَّهُۥ حَتَّىٰ حِينٖ35

رویاهای دو زندانی
36و دو جوان دیگر با یوسف وارد زندان شدند. یکی از آن دو گفت: «من در خواب دیدم که انگور میفشردم.» و دیگری گفت: «من در خواب دیدم که نانی بر سر دارم و پرندگان از آن میخورند.» سپس هر دو گفتند: «تعبیر این (خوابها) را به ما بگو؛ ما تو را از نیکوکاران میبینیم.»
وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجۡنَ فَتَيَانِۖ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّيٓ أَرَىٰنِيٓ أَعۡصِرُ خَمۡرٗاۖ وَقَالَ ٱلۡأٓخَرُ إِنِّيٓ أَرَىٰنِيٓ أَحۡمِلُ فَوۡقَ رَأۡسِي خُبۡزٗا تَأۡكُلُ ٱلطَّيۡرُ مِنۡهُۖ نَبِّئۡنَا بِتَأۡوِيلِهِۦٓۖ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ36
دعوت به حق
37یوسف گفت: من پیش از آنکه غذایتان به شما برسد، به شما خبر میدهم که چیست. این از دانشی است که پروردگارم به من آموخته است. من از آیین مردمی که به خدا ایمان نمیآورند و آخرت را انکار میکنند، دوری جستهام.
38من از آیین پدرانم: ابراهیم، اسحاق و یعقوب پیروی میکنم. برای ما روا نیست که چیزی را شریک خدا قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم سپاسگزار نیستند.
39ای همبندیان من! آیا پروردگاران متعدد و پراکنده بهترند یا خدای یکتای قهار؟
40آنچه به جای او میپرستید، جز نامهایی نیستند که شما و پدرانتان بر آنها نهادهاید؛ نامهایی که خدا هیچ دلیلی بر (حقانیت) آنها نازل نکرده است. فرمان تنها از آن خداست. او فرمان داده است که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
قَالَ لَا يَأۡتِيكُمَا طَعَامٞ تُرۡزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأۡتُكُمَا بِتَأۡوِيلِهِۦ قَبۡلَ أَن يَأۡتِيَكُمَاۚ ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّيٓۚ إِنِّي تَرَكۡتُ مِلَّةَ قَوۡمٖ لَّا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ كَٰفِرُونَ37
وَٱتَّبَعۡتُ مِلَّةَ ءَابَآءِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَإِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَۚ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشۡرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَيۡءٖۚ ذَٰلِكَ مِن فَضۡلِ ٱللَّهِ عَلَيۡنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشۡكُرُونَ38
يَٰصَٰحِبَيِ ٱلسِّجۡنِ ءَأَرۡبَابٞ مُّتَفَرِّقُونَ خَيۡرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلۡوَٰحِدُ ٱلۡقَهَّارُ39
مَا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسۡمَآءٗ سَمَّيۡتُمُوهَآ أَنتُمۡ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلۡطَٰنٍۚ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلۡقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ40
تعبیر دو خواب
41ای همبندیان من! اما یکی از شما به ارباب خود شراب خواهد داد، و دیگری بر دار آویخته خواهد شد و پرندگان از سرش خواهند خورد. آنچه از من دربارهاش پرسیدید، مقرر شده است.
42و سپس به آن یکی که میدانست نجات خواهد یافت، گفت: «مرا نزد ارباب خود یاد کن!»¹⁴ اما شیطان او را به فراموشی انداخت که یوسف را نزد اربابش یاد کند، پس او چند سال دیگر در زندان ماند.
يَٰصَٰحِبَيِ ٱلسِّجۡنِ أَمَّآ أَحَدُكُمَا فَيَسۡقِي رَبَّهُۥ خَمۡرٗاۖ وَأَمَّا ٱلۡأٓخَرُ فَيُصۡلَبُ فَتَأۡكُلُ ٱلطَّيۡرُ مِن رَّأۡسِهِۦۚ قُضِيَ ٱلۡأَمۡرُ ٱلَّذِي فِيهِ تَسۡتَفۡتِيَانِ41
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٖ مِّنۡهُمَا ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيۡطَٰنُ ذِكۡرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِي ٱلسِّجۡنِ بِضۡعَ سِنِينَ42

WORDS OF WISDOM
- •
تورات، حاکم مصر را در زمان یوسف (ع) «فرعون» مینامد، در حالی که قرآن او را به درستی «ملک» میخواند. به طور معمول، مصر توسط فراعنه اداره میشد، اما یک دوره کوتاه در تاریخ مصر وجود داشت که در آن مصر توسط مهاجمان هیکسوس (۱۷۰۰ تا ۱۵۵۰ سال قبل از میلاد مسیح) اداره میشد.
آن حاکمان هیکسوس «ملک» نامیده میشدند، نه «فرعون». این قطعاً یک معجزه قرآن است که ثابت میکند پیامبر (ص) از کتب آسمانی پیشین رونویسی نکرده است. او خود این واقعیت تاریخی را نمیدانست، بنابراین باید از جانب خداوند به او وحی شده باشد.
خوابِ پادشاه
43و روزی پادشاه گفت: «من در خواب دیدم که هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر میخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک دیگر. ای بزرگان! اگر تعبیر خواب میدانید، تعبیر رؤیای مرا بگویید.»
44گفتند: «اینها خوابهای آشفته است و ما تعبیر چنین خوابهایی را نمیدانیم.»
45سرانجام، آن زندانی که نجات یافته بود، پس از مدتها یوسف را به یاد آورد و گفت: «من تعبیر واقعی این خواب را به شما خواهم گفت؛ فقط مرا نزد یوسف بفرستید.»
وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ إِنِّيٓ أَرَىٰ سَبۡعَ بَقَرَٰتٖ سِمَانٖ يَأۡكُلُهُنَّ سَبۡعٌ عِجَافٞ وَسَبۡعَ سُنۢبُلَٰتٍ خُضۡرٖ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٖۖ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمَلَأُ أَفۡتُونِي فِي رُءۡيَٰيَ إِن كُنتُمۡ لِلرُّءۡيَا تَعۡبُرُونَ43
قَالُوٓاْ أَضۡغَٰثُ أَحۡلَٰمٖۖ وَمَا نَحۡنُ بِتَأۡوِيلِ ٱلۡأَحۡلَٰمِ بِعَٰلِمِينَ44
وَقَالَ ٱلَّذِي نَجَا مِنۡهُمَا وَٱدَّكَرَ بَعۡدَ أُمَّةٍ أَنَا۠ أُنَبِّئُكُم بِتَأۡوِيلِهِۦ فَأَرۡسِلُونِ45
تفسیر خواب پادشاه
46گفت: «یوسف، ای صدیق! برای ما تعبیر کن خوابِ هفت گاو فربه را که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک دیگر را، تا به سوی مردم بازگردم و آنان را آگاه سازم.»
47یوسف پاسخ داد: «هفت سال پیاپی کشت میکنید، سپس هر آنچه را درو کردید، در خوشههایش نگه دارید، مگر اندکی را که میخورید.»
48سپس پس از آن هفت سال قحطی خواهد آمد که در آن از آنچه ذخیره کردهاید، میخورید، مگر اندکی را که برای بذر نگه میدارید.
49سپس پس از آن سالی خواهد آمد که در آن مردم باران فراوان خواهند داشت و روغن و شراب خواهند فشرد.
يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفۡتِنَا فِي سَبۡعِ بَقَرَٰتٖ سِمَانٖ يَأۡكُلُهُنَّ سَبۡعٌ عِجَافٞ وَسَبۡعِ سُنۢبُلَٰتٍ خُضۡرٖ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٖ لَّعَلِّيٓ أَرۡجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمۡ يَعۡلَمُونَ46
قَالَ تَزۡرَعُونَ سَبۡعَ سِنِينَ دَأَبٗا فَمَا حَصَدتُّمۡ فَذَرُوهُ فِي سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلٗا مِّمَّا تَأۡكُلُونَ47
ثُمَّ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ سَبۡعٞ شِدَادٞ يَأۡكُلۡنَ مَا قَدَّمۡتُمۡ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلٗا مِّمَّا تُحۡصِنُونَ48
ثُمَّ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِ ذَٰلِكَ عَامٞ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعۡصِرُونَ49

بیگناهی یوسف آشکار شد
50پادشاه آنگاه گفت: «او را نزد من بیاورید.» چون فرستاده نزد او آمد، یوسف گفت: «به سوی سرورت بازگرد و از او دربارهی زنانى که دستهایشان را بریدند بپرس. بیگمان پروردگارم به مکرشان کاملاً آگاه است.»
51پادشاه از زنان پرسید: «قصد شما از یوسف چه بود؟» آنها پاسخ دادند: «حاشا لله! ما هیچ بدی از او نمیدانیم.» آنگاه همسر عزیز اعتراف کرد: «اکنون حقیقت آشکار شد. این من بودم که او را به سوی خود خواندم و او از راستگویان بود.»
52این برای آن است که یوسف بداند من در غیاب او به او خیانت نکردم و اینکه خداوند مکر خائنان را هدایت نمیکند.
53و من خود را تبرئه نمیکنم، زیرا نفس همواره به بدی فرمان میدهد، مگر آنکه پروردگارم رحم کند. بیگمان پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.
وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ ٱئۡتُونِي بِهِۦۖ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرۡجِعۡ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسَۡٔلۡهُ مَا بَالُ ٱلنِّسۡوَةِ ٱلَّٰتِي قَطَّعۡنَ أَيۡدِيَهُنَّۚ إِنَّ رَبِّي بِكَيۡدِهِنَّ عَلِيم50
قَالَ مَا خَطۡبُكُنَّ إِذۡ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفۡسِهِۦۚ قُلۡنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمۡنَا عَلَيۡهِ مِن سُوٓءٖۚ قَالَتِ ٱمۡرَأَتُ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡـَٰٔنَ حَصۡحَصَ ٱلۡحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفۡسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ51
ذَٰلِكَ لِيَعۡلَمَ أَنِّي لَمۡ أَخُنۡهُ بِٱلۡغَيۡبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي كَيۡدَ ٱلۡخَآئِنِينَ52
وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓۚ إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓۚ إِنَّ رَبِّي غَفُورٞ رَّحِيمٞ53

یوسف، وزیر اعظم
54پادشاه سپس دستور داد: «او را نزد من بیاورید. من او را برای خدمت به خود برمیگزینم.» و هنگامی که یوسف با او سخن گفت، پادشاه فرمود: «امروز تو نزد ما مکین و امین هستی.»
55یوسف گفت: «مرا بر خزانههای این سرزمین بگمارید؛ من نگهبانی حفیظ و علیمم!»
56این گونه ما یوسف را در آن سرزمین جایگاه و قدرت دادیم تا هر جا که میخواست اقامت گزیند. ما رحمت خود را به هر که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
57و پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردهاند و پرهیزگاری میکنند، بسیار بهتر است.
وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ ٱئۡتُونِي بِهِۦٓ أَسۡتَخۡلِصۡهُ لِنَفۡسِيۖ فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلۡيَوۡمَ لَدَيۡنَا مَكِينٌ أَمِين54
قَالَ ٱجۡعَلۡنِي عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلۡأَرۡضِۖ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٞ55
وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي ٱلۡأَرۡضِ يَتَبَوَّأُ مِنۡهَا حَيۡثُ يَشَآءُۚ نُصِيبُ بِرَحۡمَتِنَا مَن نَّشَآءُۖ وَلَا نُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ56
وَلَأَجۡرُ ٱلۡأٓخِرَةِ خَيۡرٞ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ57
سفر برادران یوسف به مصر
58بعدها، برادران یوسف آمدند و نزد او رفتند. او آنها را شناخت ولی آنها او را نشناختند.
59پس از آنکه آذوقه آنها را فراهم کرد، گفت: «برادر پدریتان را نزد من بیاورید. آیا نمیبینید که من پیمانه را کامل میدهم و بهترین میزبانم؟»
60ولی اگر دفعه بعد او را نزد من نیاورید، دیگر غلّهای برای شما نخواهم داشت و هرگز به من نزدیک نخواهید شد.
61آنها قول دادند: «ما سعی میکنیم پدرش را راضی کنیم که او بیاید. ما تمام تلاشمان را خواهیم کرد.»
62یوسف به خدمتکارانش دستور داد پول برادرانش را در بارهایشان بگذارند تا پس از بازگشت به نزد خانوادهشان آن را بیابند و شاید بازگردند.
وَجَآءَ إِخۡوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيۡهِ فَعَرَفَهُمۡ وَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ58
وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمۡ قَالَ ٱئۡتُونِي بِأَخٖ لَّكُم مِّنۡ أَبِيكُمۡۚ أَلَا تَرَوۡنَ أَنِّيٓ أُوفِي ٱلۡكَيۡلَ وَأَنَا۠ خَيۡرُ ٱلۡمُنزِلِينَ59
فَإِن لَّمۡ تَأۡتُونِي بِهِۦ فَلَا كَيۡلَ لَكُمۡ عِندِي وَلَا تَقۡرَبُونِ60
قَالُواْ سَنُرَٰوِدُ عَنۡهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ61
وَقَالَ لِفِتۡيَٰنِهِ ٱجۡعَلُواْ بِضَٰعَتَهُمۡ فِي رِحَالِهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَعۡرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓاْ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ62
بازگشت برادران به خانه
63وقتی برادران یوسف نزد پدرشان بازگشتند، گفتند: «ای پدر ما! از پیمانه محروم شدهایم. پس برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه کامل خود را بگیریم، و ما قطعاً نگهبان او خواهیم بود.»
64او پاسخ داد: «آیا او را به شما بسپارم، همانگونه که پیشتر برادرش یوسف را به شما سپردم؟ ولی خداوند بهترین نگهبان است، و او ارحمالراحمین است.»
65وقتی بارهایشان را گشودند، دیدند که پولشان به آنها بازگردانده شده است. گفتند: «ای پدر ما! دیگر چه میخواهیم؟ این پول ماست که کاملاً به ما بازگردانده شده است. اکنون میتوانیم برای خانوادهمان آذوقه بیشتری بخریم، از برادرمان نگهبانی کنیم، و یک بار شتر اضافه غله دریافت کنیم. گرفتن آن بار آسان است.»
فَلَمَّا رَجَعُوٓاْ إِلَىٰٓ أَبِيهِمۡ قَالُواْ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلۡكَيۡلُ فَأَرۡسِلۡ مَعَنَآ أَخَانَا نَكۡتَلۡ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ63
قَالَ هَلۡ ءَامَنُكُمۡ عَلَيۡهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمۡ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبۡلُ فَٱللَّهُ خَيۡرٌ حَٰفِظٗاۖ وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ64
وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَٰعَهُمۡ وَجَدُواْ بِضَٰعَتَهُمۡ رُدَّتۡ إِلَيۡهِمۡۖ قَالُواْ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبۡغِيۖ هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتۡ إِلَيۡنَاۖ وَنَمِيرُ أَهۡلَنَا وَنَحۡفَظُ أَخَانَا وَنَزۡدَادُ كَيۡلَ بَعِيرٖۖ ذَٰلِكَ كَيۡلٞ يَسِيرٞ65
حکمت یعقوب
66یعقوب گفت: «من او را با شما نمیفرستم تا اینکه به خدا سوگند یاد کنید که او را نزد من بازگردانید، مگر آنکه (کاری) کاملاً از دست شما خارج شود.» پس هنگامی که سوگندهایشان را به او دادند، گفت: «خداوند بر آنچه میگوییم گواه است.»
67سپس به آنها گفت: «ای پسران من! از یک دروازه وارد (شهر) نشوید، بلکه از دروازههای جداگانه وارد شوید.» من نمیتوانم شما را در برابر قضای الهی به هیچ وجه یاری دهم. حکم تنها از آن خداست. بر او توکل کردم و مؤمنان باید بر او توکل کنند.»
68پس هنگامی که وارد شدند، همانگونه که پدرشان به آنها دستور داده بود، این (کار) آنها را در برابر قضای الهی به هیچ وجه یاری نداد. این فقط حاجتی بود که یعقوب در دل داشت. او واقعاً دارای علمی عظیم بود به خاطر آنچه ما به او آموخته بودیم، اما بیشتر مردم چنین دانشی ندارند.
قَالَ لَنۡ أُرۡسِلَهُۥ مَعَكُمۡ حَتَّىٰ تُؤۡتُونِ مَوۡثِقٗا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأۡتُنَّنِي بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمۡۖ فَلَمَّآ ءَاتَوۡهُ مَوۡثِقَهُمۡ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٞ66
وَقَالَ يَٰبَنِيَّ لَا تَدۡخُلُواْ مِنۢ بَابٖ وَٰحِدٖ وَٱدۡخُلُواْ مِنۡ أَبۡوَٰبٖ مُّتَفَرِّقَةٖۖ وَمَآ أُغۡنِي عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍۖ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَعَلَيۡهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ67
وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنۡ حَيۡثُ أَمَرَهُمۡ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغۡنِي عَنۡهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍ إِلَّا حَاجَةٗ فِي نَفۡسِ يَعۡقُوبَ قَضَىٰهَاۚ وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلۡمٖ لِّمَا عَلَّمۡنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ68
جام سلطنتی
69هنگامی که نزد یوسف آمدند، برادرش بنیامین را به خلوت برد و به او گفت: «من خود یوسف، برادر تو هستم! پس از آنچه آنها کردهاند، غمگین مباش.»
70هنگامی که یوسف بارشان را آماده کرد، پیمانه پادشاه را در بار برادرش نهاد. سپس منادیای فریاد زد: «ای اهل کاروان! شما قطعاً دزدید!»
71آنها در حالی که بازمیگشتند، پرسیدند: «چه چیزی را گم کردهاید؟»
72منادی و همراهانش پاسخ دادند: «ما پیمانه ملک را گم کردهایم. و هر کس آن را بیاورد، یک بار شتر (غله) پاداش خواهد گرفت. من ضامن آن هستم.»
73برادران یوسف پاسخ دادند: «به خدا سوگند! شما به خوبی میدانید که ما برای فساد در این سرزمین نیامدهایم و ما دزد نیستیم.»
74مردان یوسف پرسیدند: «اگر شما دروغگو باشید، کیفر دزدی چیست؟»
75برادران یوسف پاسخ دادند: «هر کس که جام در بارش پیدا شود، خودش کیفر آن است. ما این گونه ستمکاران را کیفر میدهیم.»
وَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيۡهِ أَخَاهُۖ قَالَ إِنِّيٓ أَنَا۠ أَخُوكَ فَلَا تَبۡتَئِسۡ بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ69
فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمۡ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِي رَحۡلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلۡعِيرُ إِنَّكُمۡ لَسَٰرِقُونَ70
قَالُواْ وَأَقۡبَلُواْ عَلَيۡهِم مَّاذَا تَفۡقِدُونَ71
قَالُواْ نَفۡقِدُ صُوَاعَ ٱلۡمَلِكِ وَلِمَن جَآءَ بِهِۦ حِمۡلُ بَعِيرٖ وَأَنَا۠ بِهِۦ زَعِيمٞ72
قَالُواْ تَٱللَّهِ لَقَدۡ عَلِمۡتُم مَّا جِئۡنَا لِنُفۡسِدَ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا كُنَّا سَٰرِقِينَ73
قَالُواْ فَمَا جَزَٰٓؤُهُۥٓ إِن كُنتُمۡ كَٰذِبِينَ74
قَالُواْ جَزَٰٓؤُهُۥ مَن وُجِدَ فِي رَحۡلِهِۦ فَهُوَ جَزَٰٓؤُهُۥۚ كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلظَّٰلِمِينَ75

SIDE STORY
- •
الحجاج قرنها پیش حاکم عراق بود. با اینکه بسیار خشن و ستمگر بود، احترام زیادی برای قرآن قائل بود. روزی مردی دستگیر شد و نزد او آوردند. مرد التماس کرد: «ای حاکم! برادرم کاری اشتباه انجام داد، اما مأموران شما نتوانستند او را پیدا کنند.
پس به جای او مرا دستگیر کردند و خانهام را ویران کردند.» حجاج گفت که از نظر او اشکالی ندارد، زیرا شاعری مشهور زمانی گفته بود: «شاید بیگناهی به خاطر جرم خویشاوندی که ناپدید شده، مجازات شود.»
- •
مرد به حجاج نگاه کرد و گفت: «اما خداوند در قرآن چیز دیگری فرموده است.» حجاج پرسید: «و خداوند چه فرموده است؟» مرد پاسخ داد: «بر اساس سوره یوسف (آیات ۷۸-۷۹)، ناعادلانه است که فردی بیگناه را به خاطر جرمی که خویشاوندی مرتکب شده، مجازات کنیم.»
- •
حجاج تحت تأثیر این استدلال قوی قرار گرفت، پس به نگهبانانش دستور داد: «این مرد را آزاد کنید، خانهاش را دوباره بسازید، و کسی را بفرستید تا اعلام کند: "خداوند راست گفت، و شاعر دروغ گفت!"» {امام ابن کثیر در کتاب «البدایه و النهایه»}
یوسف بنیامین را نگه میدارد
76یوسف پیش از بار برادرش (بنیامین) به گشتن بارهای آنان پرداخت، سپس آن را از بار برادرش بیرون کشید. اینگونه ما یوسف را تدبیر آموختیم. او نمیتوانست برادرش را بر اساس قانون پادشاه نزد خود نگه دارد، مگر به خواست خدا. ما درجات هر که را بخواهیم بالا میبریم. و بالاتر از هر صاحب دانشی، دانای مطلق (خدا) است.
77برادران یوسف (برای تبرئه خود) گفتند: «اگر او دزدی کرده، برادرش نیز پیش از این دزدی کرده بود.» اما یوسف خشم خود را فرو خورد، چیزی به آنان آشکار نکرد و (در دل) گفت: «شما در جایگاه بدتری هستید، و خدا به حقیقت آنچه توصیف میکنید داناتر است.»
78آنان گفتند: «ای عزیز! او پدری بسیار سالخورده دارد، پس یکی از ما را به جای او برگیر. ما تو را از نیکوکاران میبینیم.»
79یوسف گفت: «پناه بر خدا که ما جز کسی را که کالای خود را نزد او یافتیم، بگیریم. در آن صورت، ما قطعاً ستمکار خواهیم بود.»
فَبَدَأَ بِأَوۡعِيَتِهِمۡ قَبۡلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسۡتَخۡرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِۚ كَذَٰلِكَ كِدۡنَا لِيُوسُفَۖ مَا كَانَ لِيَأۡخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ ٱلۡمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُۚ نَرۡفَعُ دَرَجَٰتٖ مَّن نَّشَآءُۗ وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ76
قَالُوٓاْ إِن يَسۡرِقۡ فَقَدۡ سَرَقَ أَخٞ لَّهُۥ مِن قَبۡلُۚ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفۡسِهِۦ وَلَمۡ يُبۡدِهَا لَهُمۡۚ قَالَ أَنتُمۡ شَرّٞ مَّكَانٗاۖ وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا تَصِفُونَ77
قَالُواْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡعَزِيزُ إِنَّ لَهُۥٓ أَبٗا شَيۡخٗا كَبِيرٗا فَخُذۡ أَحَدَنَا مَكَانَهُۥٓۖ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ78
قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ أَن نَّأۡخُذَ إِلَّا مَن وَجَدۡنَا مَتَٰعَنَا عِندَهُۥٓ إِنَّآ إِذٗا لَّظَٰلِمُونَ79
باز هم خبر بد برای یعقوب
80هنگامی که از او ناامید شدند، پنهانی با هم مشورت کردند. بزرگترینشان گفت: «آیا نمیدانید که پدرتان از شما سوگند محکمی به خدا گرفته بود، و پیش از این نیز در مورد یوسف کوتاهی کردید؟ پس من این سرزمین را ترک نمیکنم تا پدرم به من اجازه دهد یا خدا برایم حکمی کند؛ و او بهترین حکمکنندگان است.»
81به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: «ای پدر ما! پسرت دزدی کرده است. ما جز آنچه دیدیم شهادت نمیدهیم و ما هرگز از غیب خبر نداشتیم.»
82از اهالی شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس. و ما قطعاً راست میگوییم.
فَلَمَّا ٱسۡتَيَۡٔسُواْ مِنۡهُ خَلَصُواْ نَجِيّٗاۖ قَالَ كَبِيرُهُمۡ أَلَمۡ تَعۡلَمُوٓاْ أَنَّ أَبَاكُمۡ قَدۡ أَخَذَ عَلَيۡكُم مَّوۡثِقٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبۡلُ مَا فَرَّطتُمۡ فِي يُوسُفَۖ فَلَنۡ أَبۡرَحَ ٱلۡأَرۡضَ حَتَّىٰ يَأۡذَنَ لِيٓ أَبِيٓ أَوۡ يَحۡكُمَ ٱللَّهُ لِيۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلۡحَٰكِمِينَ80
ٱرۡجِعُوٓاْ إِلَىٰٓ أَبِيكُمۡ فَقُولُواْ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّ ٱبۡنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدۡنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمۡنَا وَمَا كُنَّا لِلۡغَيۡبِ حَٰفِظِينَ81
وَسَۡٔلِ ٱلۡقَرۡيَةَ ٱلَّتِي كُنَّا فِيهَا وَٱلۡعِيرَ ٱلَّتِيٓ أَقۡبَلۡنَا فِيهَاۖ وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ82
درد یعقوب
83او فریاد زد: «نه! شما حتماً کار زشتی کردهاید. پس صبر جمیل! امیدوارم که خداوند همه آنها را به من بازگرداند. همانا اوست که دانای کامل و حکیم است.»
84او از آنها روی برگرداند و گفت: «ای وای بر یوسف!» و چشمانش از شدت اندوه سفید شد، در حالی که اندوهش را فرو میخورد.
85آنها گفتند: «به خدا سوگند! تو دست از یاد یوسف برنخواهی داشت تا زمانی که بیمار شوی یا بمیری.»
86او پاسخ داد: «من پریشانی و اندوهم را تنها به خدا شکایت میکنم، و من از جانب خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.»
87«ای پسران من! بروید و یوسف و برادرش را جستجو کنید. و از رحمت خدا ناامید نشوید؛ همانا جز قوم کافر کسی از رحمت خدا ناامید نمیشود.»
قَالَ بَلۡ سَوَّلَتۡ لَكُمۡ أَنفُسُكُمۡ أَمۡرٗاۖ فَصَبۡرٞ جَمِيلٌۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأۡتِيَنِي بِهِمۡ جَمِيعًاۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلۡعَلِيمُ ٱلۡحَكِيمُ83
٨٣ وَتَوَلَّىٰ عَنۡهُمۡ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبۡيَضَّتۡ عَيۡنَاهُ مِنَ ٱلۡحُزۡنِ فَهُوَ كَظِيم84
قَالُواْ تَٱللَّهِ تَفۡتَؤُاْ تَذۡكُرُ يُوسُفَ حَتَّىٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوۡ تَكُونَ مِنَ ٱلۡهَٰلِكِينَ85
قَالَ إِنَّمَآ أَشۡكُواْ بَثِّي وَحُزۡنِيٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعۡلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعۡلَمُونَ86
يَٰبَنِيَّ ٱذۡهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَاْيَۡٔسُواْ مِن رَّوۡحِ ٱللَّهِۖ إِنَّهُۥ لَا يَاْيَۡٔسُ مِن رَّوۡحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلۡقَوۡمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ87
یوسف خود را معرفی میکند
88وقتی نزد یوسف آمدند، گفتند: «ای عزیز! به ما و خانوادهمان رنج و سختی رسیده است و با سرمایهای ناچیز آمدهایم؛ پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما تصدق کن. همانا خداوند پاداش صدقهدهندگان را ضایع نمیکند.»
89او گفت: «آیا به یاد میآورید وقتی جاهل بودید، با یوسف و برادرش چه کردید؟»
90آنها با شگفتی گفتند: «آیا تو خود یوسفی؟» او گفت: «من یوسفم و این برادر من است. خداوند بر ما منت نهاده است. همانا هر کس تقوا پیشه کند و صبر کند، پس خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.»
فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيۡهِ قَالُواْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهۡلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئۡنَا بِبِضَٰعَةٖ مُّزۡجَىٰةٖ فَأَوۡفِ لَنَا ٱلۡكَيۡلَ وَتَصَدَّقۡ عَلَيۡنَآۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَجۡزِي ٱلۡمُتَصَدِّقِينَ88
قَالَ هَلۡ عَلِمۡتُم مَّا فَعَلۡتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذۡ أَنتُمۡ جَٰهِلُونَ89
قَالُوٓاْ أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُۖ قَالَ أَنَا۠ يُوسُفُ وَهَٰذَآ أَخِيۖ قَدۡ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَيۡنَآۖ إِنَّهُۥ مَن يَتَّقِ وَيَصۡبِرۡ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ90
عذرخواهی برادران پذیرفته شد
91گفتند: «به خدا سوگند، قطعاً خدا تو را بر ما برتری داده است و ما مسلماً خطاکار بودیم.»
92یوسف گفت: «امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست. خداوند شما را بیامرزد! او مهربانترین مهربانان است.»
93«این پیراهن مرا ببرید و آن را بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود. سپس همه خانواده خود را نزد من بیاورید.»
قَالُواْ تَٱللَّهِ لَقَدۡ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ عَلَيۡنَا وَإِن كُنَّا لَخَٰطِِٔينَ91
قَالَ لَا تَثۡرِيبَ عَلَيۡكُمُ ٱلۡيَوۡمَۖ يَغۡفِرُ ٱللَّهُ لَكُمۡۖ وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ92
ٱذۡهَبُواْ بِقَمِيصِي هَٰذَا فَأَلۡقُوهُ عَلَىٰ وَجۡهِ أَبِي يَأۡتِ بَصِيرٗا وَأۡتُونِي بِأَهۡلِكُمۡ أَجۡمَعِينَ93
