فلق
الفَلَق
الفلق

LEARNING POINTS
این سوره دعایی است به درگاه خداوند برای محافظت از هر نوع آسیب، از جمله حملات شبانه، سحر و جادو، و حسادت.
خداوند، که قادر است تاریکی شب را بزداید و روشنایی روز را بیاورد، قادر است همه ما را از هر آسیبی محافظت فرماید.
هیچ کس نمیتواند ما را از بدیها محافظت کند یا با خوبیها متنعم سازد، جز خداوند.


BACKGROUND STORY
یک روز، پیامبر اکرم ﷺ ناخوش احوال بودند، زیرا فرد شروری سعی کرد با گره زدن ۱۱ گره و دمیدن بر آنها (نوعی سحر سیاه) بر ایشان سحر بیفکند. سپس جبرئیل امین با این سوره و سوره بعدی (در مجموع با ۱۱ آیه) نازل شد. هر بار که جبرئیل آیهای را تلاوت میکرد، گرهای باز میشد، تا اینکه پیامبر اکرم ﷺ بهبود یافتند. (روایت شده توسط امام بیهقی)

WORDS OF WISDOM
برخی از مردم چشم شور دارند—که اساساً به این معنی است که ممکن است با حسادت به شما نگاه کنند و این باعث میشود اتفاقات بدی برای شما بیفتد. ما باید با حفظ حریم خصوصی خود، به ویژه در فضای مجازی، سعی کنیم خود را از چشم شور محافظت کنیم. لازم نیست همه چیزهایی را که خداوند به ما عطا کرده است به مردم بگوییم. لازم نیست هر بار که به یک رستوران گرانقیمت میرویم یا یک جفت کفش شیک میخریم، سلفی بگیریم و آن را در شبکههای اجتماعی منتشر کنیم. همچنین، برای محافظت، باید این سوره و سوره بعدی را، و همچنین دعاهای صبح و عصر (معروف به اذکار) را تلاوت کنیم.

وقتی کسی را میبینیم که به خیری برکت یافته است، باید بگوییم «ماشاءالله» و از خداوند بخواهیم که برکات بیشتری به او عطا کند. فرشتگان خواهند گفت: «و شما نیز همان را خواهید یافت.» (روایت شده توسط امام مسلم)
حسادت صفت خوبی نیست. برخی از مردم وقتی فردی را با نعمتهای فراوان میبینند، حسود میشوند. آنها حتی آرزو میکنند که آن نعمتها از آن شخص گرفته شود. کسانی که به دیگران حسادت میکنند، نسبت به خداوند بیاحترامی میکنند، زیرا فکر میکنند او نعمتها را در جای درست قرار نمیدهد. افراد حسود قبل از اینکه به دیگران آسیب برسانند، به خودشان آسیب میرسانند.


SIDE STORY
مردی بود به نام شکور که بسیار حسود بود، زیرا خداوند به دوستش، زاهد، کسب و کاری موفق عطا کرده بود. در همان شهر مردی به نام بصیر زندگی میکرد که چشم شور داشت. بصیر با یک نگاه به شخص، بلافاصله باعث میشد اتفاقات بدی برای او بیفتد. شکور به بصیر پولی داد تا کسب و کار زاهد را نابود کند. یک روز، زاهد از سفر کاری بازمیگشت، با ۵۰ شتر که عسل، روغن زیتون و ابریشم حمل میکردند. شکور و بصیر توافق کردند که کنار دروازه شهر منتظر بمانند و وقتی زاهد نزدیک شد، بصیر با چشم شور خود شترها را نابود کند. وقتی شکور شترها را از فاصله ۳ مایلی دید، فریاد زد: «بصیر! دارند میآیند.» بصیر پرسید: «کجا؟» شکور پاسخ داد: «آنجا. فقط ۳ مایل فاصله دارند.» بصیر با حسادت به او نگاه کرد و گفت: «محاله! میتوانی آنها را از آن فاصله ببینی؟ حتماً چشمهای تیزی داری.» ناگهان، شکور در چشمانش احساس درد کرد و ظرف دو دقیقه کاملاً نابینا شد. سپس بصیر فرار کرد و شترها را رها کرد تا سالم به خانه برسند.
این یک داستان تخیلی درباره ۳ نفر است که قبلاً برای یک مغازه کار میکردند. آنها همیشه یکدیگر را به دردسر میانداختند زیرا به هم حسادت میکردند. یک روز، صاحب مغازه از آنها خواست که مسافت طولانی را طی کنند تا برای مغازه خرید کنند. در راه، در بیابان گم شدند و تمام غذا و آبی را که همراه داشتند، تمام کردند. همانطور که گرسنه بودند، تصمیم گرفتند برای یافتن آب چاهی حفر کنند. اما به جای آن، یک چراغ جادو پیدا کردند. وقتی آن را مالیدند، غول چراغ جادو بیرون آمد و به آنها گفت که هر کدام فقط یک آرزو دارند. آنها شروع به دعوا کردند که چه کسی اول شروع کند. یکی از آنها چراغ را قاپید و از غول خواست که او را به مغازه برگرداند، و پوف، خودش را در مغازه یافت. نفر بعدی به صورت دیگری مشت زد و از غول خواست که او را به مغازه برگرداند، و پوف، خودش را در مغازه کنار آن دیگری یافت. نفر سوم بسیار عصبانی بود زیرا آنها او را با غول تنها گذاشته بودند. او طلب کرد: «این آرزوی من است: من میخواهم این دو نفر همین الان برگردند!» و پوف.

دعای حفاظت
1بگو: پناه میبرم به پروردگار سپیدهدم، 2از شرّ آنچه آفریده است، 3و از شرّ شب هنگامی که فراگیرد، 4و از شرّ دمندگان در گرهها، 5و از شرّ حسود هنگامی که حسد ورزد.
قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ 1مِن شَرِّ مَا خَلَقَ 2وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ 3وَمِن شَرِّ ٱلنَّفَّٰثَٰتِ فِي ٱلۡعُقَدِ 4وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ5